ولی ...افسوس!ولی ...حیف! ولی ...آه!

سرم را پایین انداخته بودم. ادب،سکوت. توضیح نقش ها و تقسیم مسئولیت ها.تصمیم گرفته بودم بی هیچ اعتراضی هرآنچه می گویند را بپذیرم. تصمیم گرفته بودم صدایی که درونم غر میزد: "نمی توانی.راهت دور است.امسال کلاس و شاگرد قبول کرده ای. پنجشنبه ها جناب همسر خانه است و..." را خفه کنم و خودم را قانع کنم اگر کس دیگری بود برای جمع کردن کار، حتما او را صدا می کردند. حتی اگر شده روزی صدبار ذکر بگیرم "کار امام حسین روی زمین نمی ماند اگر تو برعهده بگیری فقط وفقط توفیق است"، نباید لب به شکوه باز میکردم. تمام مدت جلسه تقریبا به غر زدن ها بچه ها گذشت. دامنه ی اعتراضات از دم ورودی سالن شروع می شد و حتی به پشت سِن خاتمه نمی یافت! پرده ، دکور، مسئول لباس، فلان شخصیت اول که پارسال چنان کرد و فلان نقش همنوا که پیارسال بهمان گفت... و من همچنان سر به زیر.ایرادات هزار بار تکراری و پیشنهادات موجز و کوتاه را در یک برگه با اسم خودم و گروه نوشتم و انتهای بحث به مسئول دادم.و با صدای آهسته در حالی که به چشمهای مخاطب نگاه نمی کردم گفتم اگر سئوال و ابهامی در تعریضات بنده هست صدایم کنید تا شرح دهم.

متن ها و بچه ها را نگاه کردم. خودم هم نمیدانم چرا برای شروع چند ثانیه به تعلل گذشت و من فقط خیره مانده بودم به یک چیز نامعلوم.و به یکباره زمان به راه افتاد و سالن پر شد از صدا و جنب و جوش بچه ها که معترض از این چند ثانیه مکث می پرسیدند" خانوم! بالاخره ما چیکار کنیم؟؟؟"

 

 

پ.ن : امسال شب تاسوعا خانه بودم.انگار حضرت عباس دلم هنوز زنده است و عاشورای امسال شهید نشد. انگار مثل بچه های حرم حسینی که شهادت عمو را ندیدند و هیچوقت باور نکردند هنوز منتظرم که کسی از سمت فرات برگردد... پایم که به روضه ای و هیئتی باز می شود کودکی در درونم ملتمسانه و متعجب می پرسد " أین عمیّ العباس؟" من یک روضه ی علقمه به دلم بدهکارم... من یکسال روضه ی علقمه به کودک درونم بدهکارم...+

/ 1 نظر / 13 بازدید
زهره سعادتمند

کاش عمو برگرده..