پشت روپوش های یک رنگ

امروز صبح ساعت 6 کله ی سحر با صدای زنگ آژانسی که دیشب رزرو کرده بودم، از خواب بیدار شدم. از راننده عذرخواهی کردم و خواستم 5 دقیقه منتظر بماند.( سریعترین حالت ممکن وضو و نماز و لباس پوشیدن). ساعت شش و نیم بود که دم در مدرسه ای بودم که کلاسی چند روزه را در آن تقبل کرده بودم:

یک دبیرستان. یک دبیرستان دخترانه. دبیرستان نزدیک ترین خاطره ی آدم ها از دوران تحصیل است.برای همین چند دقیقه توی حیاطش قدم زدم به دیوار راهروها دست کشیدم و زیرچشمی به کوله ها و روپوش های یک فرم نگاه کردم. بچه های کتاب بدست. بچه هایی که برای حل چند تمرین آخر روی یک ربع قبل از کلاس حساب باز کرده بودند."قرار خانم امروز بپرسه" ها، "کلمه ها رو خوندی" ها و هزار یک اصطلاح فراموش شده در ذهنم...

بیشتر رفته بودم ببینم امسال متولدین چه سال هایی می روند پایه اول. چه شکلی اند. به چه چیزهایی می خندند.چه تیکه هایی می اندازند.از چه به هیجان می آیند. چه تشری رویشان موثر است.کم حرف هاشان. شلوغ هاشان. خجالتی هاشان. محبوب هاشان.حساس هاشان.عشق لاتی هاشان.خفن هاشان.همه را میخواستم ببینم.

 مدرسه اش مدرسه ای بود که مادرم سالهای اول ازدواجش آنجا تدریس داشت. حقیقتش کمی از اینهمه شباهت سیروریت زندگی ام به مادرم معذب شدم.مدیر وناظم و دفتردارش قدیمی بودند. ته چهره هاشان از کودکی ام که قدم به میز مدیر نمیرسید یادم مانده بود. نمیدانم من چقد به چشم آنها بزرگ شده بودم ولی آن ها به نظر من خیلی پیر و خمیده می آمدند.انگار زمان دو برابر آنچه حق شان بود بر آنها گذشته است.

... یک ربع از کلاس مانده بود و من کار دیگری برای جلسه اول نداشتم.کمی مکث کردم و چهره ها را از نظر گذراندم.و تکراری ترین سئوال تاریخ آموزش و پرورش جهان را پرسیدم : سوالی نیست؟

و بعد دختری که در چشم هاش یک بچه گربه ی قهوه ای بازیگوش می زیست انگشت اجازه به سمت بالا گرفته پرسید:

خانم اسم کوچیک شما چیه؟

/ 2 نظر / 49 بازدید
زهره سعادتمند

چه تجربه ی هیجان انگیزی.. من مطمئنا اگر این چنین روزی رو تجربه کنم، قلبم وامیسته! باور کن! من آخه عاشق دوران دبیرستانم ام. البته منهای مدیرمون! برای اینکه همش بهم گیر میداد!

حسن

من که حتی یه آدم آشنا ندیدم توی مدرسه مون.