lady in red

 

هیچوقت نسبت به زنان قرمز پوش حس خوبی نداشتم. بنظرم میخواهند جلب توجه کنند و خود را بیشتر از آنچه هستند جلوه دهند! یکجور اغوا و تحمیل توی این رنگ هست که از آن به سردی آبی و بی تفاوتی خاکستری پناه می برم. از نظر اجتماعی، سیاسی یا سینمایی هم که دنیا حرف دارد زن قرمزپوش.

حالا فکر کن یکی که به سادگی و پاک باختگی می شناسی اش قرمز بپوشد و  وسطِمردمکِ چشمِ لباس سبزها و بنفش ها و زردها جولان بدهد با یک دلبری ذاتی... دقایق آخر جشن نامزدی است. من یک لباس بلند سیاه پوشیده ام و به این فکر میکنم که چقدر سیاه و قرمز مکمل اند.از خودم عصبانی ام. نمیدانم چرا.لنز و موهای قهوه ای عروس نامانوس ترش کرده.نامانوس تر از وقتی که دوست صمیمی من را بعنوان دوست صمیمی خودش انتخاب کرد.

یکی با لباس کرم بی رنگی از کنارم میگذرد که لبخندش مرا یاد مهماندارهای هواپیما می اندازد.با خودم فکر میکنم رنگ لباسش جوری است که انگار میخواهد نامرئی باشد.راستی اینکه یک نفر دست بیندازد لای دوستان تو دوست برای خودش بردارد، تجاوز به حریم شخصی نیست؟دقیقا از چه باید ناراحت بود؟ باید به چه عنوانی شکایت تنظیم کرد؟ اصلا باید از که شاکی بود؟ از خودت؟ از او؟ یا دوستت؟دامن طلایی یکی جارو کنان تالار را می پیماید. رنگ ها در حرکت خود سرعت میگیرند.داماد میآید.یک داماد سرمه ای. خستگی چهره اش اقتدار سرمه ای را زیر سوال برده. لبهایش را که روی هم فشار میدهد احساس میکنم دارد جمله ی "باید کلافه نشوم" را مثل قسَمی با خود تکرار میکند.

شام می رسد.صداها و رنگ ها در هم می پیچند. کسی آنطرف تالار نگران و معذب جا به جا می شود. سس سالاد ریخته روی لباس سفیدش. بنظرم آنقدرها که هم میزی هایش مضطرب نگاهش می کنند، مسئله فاجعه باری نیست.  فاجعه این است که سوءظن جای اعتماد و صمیمت را توی یک رابطه بگیرد.و رنگها بپاشند روی پیراهن یکرنگی... که قرمز بشود رنگ انزجار و انتقام . سیاه بشود رنگ سکوت و انزوا. وکسی آن گوشه ی سالن که سیاه و قرمز پوشیده بماند در حسرتِ بنفشآبی یک دوستی از دست رفته...

 

از کیفم دستمالی در می آورم و آرایشم را مثل تهمتی از صورتم پاک میکنم

/ 0 نظر / 18 بازدید