چند روایت معتبر از ازدواج

 

1. همین دو سه ماه دیگر تولد جفت شان است. اتفاقی شیرین تر از این که روز عقد فهمیدند سالروز تولدشان یکی است؟ عقدشان؛ که همین دو سه ماه پیش بود... نازنین داماد می شود 22 ساله و ملیح عروس می شود 16 ساله.


2.کلی سرخ و سفید شد وقتی ازش پرسیدم این چند روزه چرا غیبت داشته. فهمیدم جای شیطنت را حیا پر کرده ولی به روی خودم  نیاوردم و گذاشتم که خودش بگوید عقد کرده است. بچه های کلاس کمابیش می دانستند ولی با شنیدن لفظ ازدواج از زبان خودش انگار مجوز صادر شده باشد یکهو از شادی و هیجان منفجر شدند.صدای این انفجار از تابستان پارسال و کلاس های تابستانه آن سال توی گوشم مانده.


3.با هیجان گوشی اش را درآورد و عکس دوستش را نشانم داد. با ذوق خاصی گفت : "ببینین بچه اش چقد نازه" با تعجب گفتم یعنی چند سالگی مادر شده ؟ گفت : "هفده سالگی" یک بار دیگر به حلقه ی دوستان دخترک 19ساله در عکس نگاه کردم.جز دخترک همه متاهل بودند.
 

***


1.1    رفته بودم ببینم این یکی خواستگار را دیگه برای چی رد کرده.چشم هام چهارتا شده بود. در کمدش یک جعبه نشانم داد که توش یک نخ سیگار بود! با خنده زد روی در جعبه و گفت گذاشتم برای فردای سی سالگیم.


2.2 داشتیم "تهران من حراج" می دیدیم. یکهو آهی از جنس آرزوهایی که یکهو توی ذهن آدم مجسم می شوند، کشید و گفت : میگن تو اکباتان به دخترای مجرد هم خونه اجاره میدن... دیگر انزجارم فقط به خاطر فیلم نبود.


3.3خواهرش میگفت نوزده ساله بوده که از دانشگاه آمده خانه و تلویحا به پدر و تصریحا به مادر گفته که برای ازدواجش اقدام کنند. پدر و مادر هرچه بلد بودند به کار بستند که از سرش بندازند و موفق هم شدند. حالا بعد از ده سال باز هرچه بلدند به کار می بندند که فکر مهاجرت را از سرش بندازند ولی موفق نشدند.



/ 0 نظر / 6 بازدید